تبليغاتX
خاطرات یه ماه زده

خاطرات یه ماه زده

ماه زدگی

می شه یه لطفی بکنید و هر چی راجع به فیلم سارای مهرجویی و Doll's house , Ibsen به نظرتون می رسه بهم بگید؟؟؟؟

فقط نظرات خودتون یا نقدتون ...

تا 1-2 روز دیگه

پای مرگ و زندگی در میونه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 15:16  توسط یه ماه زده  | 

- باید یه عالمه درس بخونم  اما حسش نیست.

- این پشه های اینجا لا مصبا نمی دونم چه جوری می زنن آدمو که اینجوری باد می کنه و می خاره.

- ماه گنده خوشگله سفید دوست دارم  به شرطی که این همه ابر تو آسمون نباشه.

- واقعا یازده روز به عید مونده؟؟

- یه سنجاقک خوشگل دارم با یه پروانه سیاااااه!

- رقص و رقص و رقص و رقص ...

- هنوزم دلم مامانمو می خواد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 21:54  توسط یه ماه زده  | 

چرا یه وقتایی که می دونم چمه و چی می خوام لالمونی می گیرم و هر کی می پرسه چته می گم نمی دونم ؟

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 19:56  توسط یه ماه زده  | 

تا حالا شده دلت واسه مامانت تنگ شه؟

 اونقدر که حتی واسه یه دقیقه دیدنش حاضر باشی هرکاری بکنی؟

من الان دقیقا همین جوریم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 17:50  توسط یه ماه زده  | 

یه اتفاقایی هست که اگه سر صبح واست پیش بیاد تا آخر شبت رو به گه می کشه.
وقتی کله سحر با چشمهای خوابالو از تو نوبخت وارد حقانی می شی و یه رشته کوه رو جلوت می بینی که روش تازه یه عالمه برف نشسته می تونه یکی از همون اتفاقا باشه!!!

...
کسی یه فحش جدید بلده؟

 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 19:41  توسط یه ماه زده  | 

 شما الان با یه تور لیدر کارت دار حرفه ای طرف هستید!
اما فکر نکنید به همین سادگی ها نه!
بلکه با کلی دوندگی !!!
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 23:35  توسط یه ماه زده  | 

نمی دونم چطوری به اینجا رسیدیم که یه پسری که یقه ی هفت لباسش تا نافشه و حتما باید اون گردنبندش معلوم باشه که zoppini یه و با اون ابروهای باریک و سرخاب سفیدابی که زده داد می زنه که گروه ک.ونیش OB مثبته! به همراه دو تا خانم که شواهد و قرائن دال بر دوزاری بودنشونه بیان و بشینن و بخوان واسه من دم از مد و چه جوری لباس پوشیدن بزنن!




+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 3:52  توسط یه ماه زده  | 

همیشه وقتی واسه مدرسه رفتن غر می زدم می گفتن این قدر غر نزن، یه روزی میاد که حسرت همین میز و صندلیا و مدرسه رفتنا رو می خوری ...
این همه سال از اون روزا می گذره.
چقدر خوشحالم که مجبور نیستم تا چند ساعت دیگه پا شم و اون مانتو شلوار مسخره سرمه ای رو تنم کنم و صبحانه خورده و نخورده، تو خواب و بیداری ، با غرغر برم مدرسه و واستم تو صف تا قرآن بخونن و بعدش برم سر کلاس و بشینم رو نیمکتهای سفتی که همیشه باعث می شد ماتحتم درد بگیره! و یه مشت اراجیف به درد نخور به اسم درس بخونم.


 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 5:44  توسط یه ماه زده  | 

کاش بلد بودم  منم مثل این آقاها که هر گوشه و کناری به راحتی اخ تف می کنن ، این کارو بکنم.
با این همه خلطی که تو گلومه دارم خفه می شم...
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 2:30  توسط یه ماه زده  | 

میون مزیت های ماه رمضون، خوردنیاش از همه بهتره!
به خصوص که همه صبح ها پا می شن که منو بخورن!!!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 2:24  توسط یه ماه زده  |