به راستي که در دوراني تيره به سر مي برم .
سخن از سر صفا گفتن ، نابخردي مي نمايد .
پيشاني صاف ، نشان بي حسي ست .
آن که مي خندد
خبر هولناک را
هنوز نشنيده است .
اين چه دوراني است
که سخن گفتن از درختان ،
بيش و کم جنايتي ست ؟
چرا که سخن گفتني چنين ، دم فروبستن در برابر جنايات بي شمار است .
آن که آرام در خيابان راه مي سپرد ،
براي دوستانش که در نيازند ،
ديگر دست يافتني نيست .
اين حقيقتي ست :
هنوز ، من آن چه را که خود نياز دارم ، به چنگ مي آورم ؛
اما باور کنيد ، اين فقط تصادف است .
هيچ از آن چه مي کنم ، اين حق را به من نمي دهد
که خود را سير سازم .
به تصادف ، ايمنم . ( اگر بخت از من روي بگرداند ،
از کف رفته ام . )
مي گويند : زماني که داري بخور ، بنوش و شادباش .
اما چگونه مي توانم بخورم و بياشامم
هنگامي که مي دانم
آن چه را که خوردني ست
از دست گرسنه اي ربوده ام ،
و تشنه اي ، به ليوان آب من محتاج است .
با اين همه ، مي خورم و مي آشامم .
اي کاش خردمند مي بودم .
در کتاب هاي قديمي ، خرد چنين آمده است :
" خود را از کشمکش هاي جهاني دور نگه داشتن ،
و عمر کوتاه را تهي از ترس به سر آوردن ،
بدي را با نيکي پاداش دادن ،
آرزوها را برنياوردن بل فراموش کردن
خردمندي ناميده مي شود . "
اين همه را من نتوانم .
به راستي که در دوراني تيره به سر مي برم .
.
.
.
برتولت برشت
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 19:26  توسط یه ماه زده
|
اگه خدای بالا سر تو همون خدای بالا سر من باشه من قبولش ندارم.آخه مگه می شه یه خدا به تو اجازه بده یه کاریو بکنی به یکی دیگه نه؟ اگه همون علی که تو دایم ذکرشو می گی علی باشه که من شناختم الان باید اعتراف کنم که پس هیچ وقت نشناختم.فکر می کردم دستگیر ضعیفاست و برای ظالم کاری نمی کنه. اگه قرار باشه هم این دنیام جهنم باشه هم اون دنیا دیگه پس واسه چی کارای خوب بکنم؟ آخه اصلا نمی فهمم... مگه چیکار کردم که اینجوری دارم تقاص پس می دم؟ چقدر تو زندگیای قبلیم دل شکوندم که الان اینجوری داره دلم می شکنه؟ تا کی ؟ تو اصلا مگه خودت اون بالا نیستی ؟ تو که از همه بیشتر می دونی که من دارم چی کار می کنم و چی کار نمی کنم. نمی دونی؟ تو که خودت می دونی درد من چیه. نمی دونی؟ چرا خوب خوب می دونی... پس آخه چرا؟ تا کی؟
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 10:47  توسط یه ماه زده
|
I suspect if I spent half the effort in being HAPPY as I do in being MISERABLE I might be able to find my way out of this darkness....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 9:57  توسط یه ماه زده
|
۱. اگه یکی خواب ببینه یه قاصدک رو گرفته و داره پرواز می کنه تعبیرش چیه؟
۲. اگه یکی نخواد هر شب یه عالمه حرص بخوره وحرف بی ربط بشنوه آخرشم اشکش در بیاد بعدشم با سردرد و سوزش چشم بخوابه و صبحشم به زور از خواب بلند نشه و وقتی می خواد صورتشو بشوره زیر چشمشو یه عالمه کبود نببینه کیو باید ببینه؟
۳. چرا ماها عادت کردیم به دروغ شنیدن و دیگه حرف راست رو باور نمی کنیم؟
۴. آزادی یعنی چی؟
۵. مگه نمی گن از ته دل دعا کنی برآورده می شه! پس چرا من هنوز زنده ام؟
۶. پوست کلفت مگه به پوست کرگدن نمی گن! پس یعنی منم آره؟
۷. ....... ؟
۸. .......................؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 16:13  توسط یه ماه زده
|
از وقتی این کتابه بعضی ها هیچ وقت نمی فهمند! رو دیدم فکر می کردم که راجع به تو! اما هرچی بیشتر جلو می ریم می بینم که خودمم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 11:47  توسط یه ماه زده
|
امروز سر کلاس استاده از همه پرسید که هر کی چی دوست داشت باشه. یه دختره می خواست پسر باشه .. یه پسره می خواست خلبان باشه .خلاصه هرکی یه چیزی .. از منم پرسید . منم گفتم J'aime bien etre un papillon
اما نپرسید چرا . اون وقت منم بهش می گفتم واسه اینکه پروانه ها فقط یه هفته عمر می کنن.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:8  توسط یه ماه زده
|
یه عالمه کتاب هست که دلم می خواد بخونم. یه عالمه فیلم هست که حتما باید ببینم. یه عالمه کار هست که دلم نمی خواد انجام نداده از دنیا برم. یه عالمه حرف هست که باید بزنم. یه عالمه جاهای خوشگل تو دنیاست که باید ببینم. یه عالمه ... یه عالمه ... یه عالمه ...
پس کی؟ کی دیگه؟
به خیلیا حسودیم می شه. آره آقاجون ما حسود ... خب آخه اونایی که یه عالمه فیلم دیدن . اونایی که یه عالمه کتاب خوندن . اونایی که یه عالمه کارای عجیب غریب کردن . اونایی که دنیا رو گشتن حسودی ندارن؟
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 11:34  توسط یه ماه زده
|
آنکه می گوید دوستت می دارم خنیا گر غمگینی ست
خنیاگر غمگینی ست که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
مثل اون سالنه که سیندرلا با پسر پادشاه توش می رقصید بود ... شایدم همون سالنه بود ... نه یه دقه صبر کن ... همون سالنه بود که ماریا و کاپیتان توش می رقصیدن ... آره خود خودش بود ... درای بلند که باد پرده های حریرو با خودش این ور و اون ور می برد ... اما من توش تنهای تنها بودم ... با خودم می رقصیدم تنها تنها ... عجب خوابی بود ... با همین شعر که چقدر با صدای درد آور سهیل نفیسی جور در میاد ...
آنکه می گوید دوستت می دارم دل اندوهگین شبی ست
دل اندوهگین شبی ست که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
عاشق آلبوم ری را م. عاشق صدای دلچسب نفیسی . عاشق رقصیدن توی خواب . به به چقدر رقصیدن تو خواب می چسبه .... اگه باور نمی کنین خودتون برقصین ببینین.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 18:6  توسط یه ماه زده
|
دلم تنگ شده ... دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده ... دلم واسه اون خونه قبلیمون تنگ شده ... واسه اتاقم که یه بالکن گنده خوشگلم داشت ... همونی که روش وا میستادم و کلی دید می زدم ... همون خونه ای که به قول بچه ها شده بود پایگاه ... همه بدون دغدغه از آینده توش جمع می شدیم و نقشه ی شیطونیمونو می کشییدیم ... همون خونه که ظهراش گرم گرم بود ... یه آشپزخونه دوست داشتنی داشت که از تو پاسیوش صدای بغ بغوی کفترا میومد ... همون خونه که اگه شبا از جایی بر می گشتیم غصه مون می شد که چه جوری این همه پله رو بریم بالا ... دلم واسه همه همسایه هامون تنگ شده ... همونایی که از بس فضول بودن که نمی شد یه کاریو بدون سر در آوردن اونا از کارت انجام بدی ... واسه همون همسایه مون که توی پارکینگ اسکیت می کرد ... واسه اون مینی بوس قراضه که همیشه اون گوشه بود و توش شده بود پاتوق ... واسه لات بازیام و شاخ و شونه کشیدنام ... واسه دعوا کردنام ... واسه غیبت کردنام با بچه ها ... واسه آمار گرفتن ... واسه یواشکی تلفن دادنا و یواشکی جواب تلفن دادنا ... واسه درس خوندنا و درس نخوندنا ... واسه صبح زود به زور بلند شدنا و مدرسه رفتنا ... واسه چرت و پرت گفتنای سر صف مدرسه ... واسه ترسیدن از مدیر و ناظم ... واسه مامان خواستنا واسه نمره بد حسابان ... واسه چیپس و آب نبات چوبی خوردنام ... واسه بچه معروف بودنم ... واسه بچه بازیام ... واسه هر روز با یکی دوست شدنم ... واسه همه دوستام ... واسه آب بازیای توی پارکینگ ... واسه چک و چونه زدن با بابا سر یک ربع بیشتر موندن تو کوچه ... واسه غرغرای مامان که الان که سگ از لونه اش در نمیاد دوچرخه سواری دیگه چیه؟ ... واسه کافه رفتنام ... واسه تئاتر رفتنام ... واسه همه دوستام که تو تئاتر پیدا کردم ... واسه بتهوون ... واسه بابک چمن آرا ... واسه روزهای خوب ... واسه نمایشگاه کتاب ... واسه کتاب خوندنام ... واسه فیلم دیدنام ... واسه کلاس های فیگور واهیک ... واسه آزادی روحم ... واسه کلاس های مزخرف دانشگاه ... واسه ورورای سر کلاس با س ... واسه کارای عجیب غریبی که با س می کردیم ... واسه همه هرهر کرکرامون ... واسه همه کنسرتایی که می رفتم از فرزام رحیمی گرفته تا رومی و اوهام و ۱۲۷ ... دلم واسه خودم تنگ شده ... اصلا دلم واسه زندگی کردن تنگ شده ...
+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:37  توسط یه ماه زده
|
الف) هروقت داریم با بابام می ریم جایی کلی خجالت می کشم از دست بد رانندگی کردن و یه عالمه بوق زدناش. کلی اعصابم خورد می شه و سر درد می گیرم. کلی به خودم می گم تو اینجوری نباشیا....
ب ) هروقت دارم رانندگی می کنم اونقدر حرص می خورم که یه موقع هایی پاهام شروع می کنه به لرزیدن. یه موقع هایی هم یادم می ره که قول دادم مثل بابام نباشم و اونوقته که یه عالمه فحش می شنوم!
ج ) از کنار خیابون واستادن و منتظر تاکسی شدن متنفرم تازه اونم چی آقای تاکسی میاد و خالی رد می شه تورو زیر چشمی نگاه می کنه عین آشغالی که ته کفشت چسبیده یه نیشخند (خیلی معذرت می خوام) تخمی هم تحویلت می ده و پاشو می ذاره رو گاز و یا علی ... تازه اگرم با سلام و صلوات ماشین گیرت بیاد باید بشینی توی یه ماشین قراضه که رانندهه یه سیگار می کشه که بوی گندش از بوی عرق بغل دستیت هم بدتره تازه باید اون اهنگ های مزخرفشم تحمل کنی...از ای گل رویایی گرفته تا خوشگلا باید برقصن تازه بعضیاشون مثل یه آقاهه خیلی باحالترن که بهش گفتم می شه ضبطتونو روشن کنید (آخه خوصله ام بدجوری سر رفته بود) خیییییلی جدی گفت چیزی که من گوش می دم به درد شما نمی خوره آخه خارجیه با کلی اصرار من برای کشف قضیه که این چی هست حالا که من نمی فهمم فکر کنم بتونید حدس بزنید که بله نوار خارجی جناب راننده ما Modern Talking بود!!!!
د ) دربست می گیری خوشحال از این که بالاخره سوار ماشین شدی. - ببخشید آقا چقدر تقدیم کنم؟ - قابلی نداره. - مرسی. - والله بی تعارف می گم. - مرسی. - سه هزار و پونصد بازم قابلی نداره. - یکم زیاد نیست ؟ - زیاده؟ (با یه دهن گشاد از خنده) - آخه راهی نبود که! - تازه من دارم کم می گیرم... اگه راهی نبود خب چشمت کور پیاده میومدی گشاد!
ه ) نمی دونم این پل های عابر پیاده رو واسه چی ساختن. شما چی؟ فکر کنم واسه اینه که مردم از زیرش رد بشن... شایدم واسه اینه که توش رو بکنن موزه! یا شایدم منظره ماشین ها که به جای حرکت توی یه خط هر کدوم یه وری می رن و با آدم هایی که به زور دارن از لاشون رد می شن که برن اون ور خیابون و موتورهایی که سواراشون شعور زنده موندنو ندارن چه برسه موتورسواری از بالای پل خیلی دیدنی تره.
و ) البته خیلی چیزا داریم که آدم با خودش بشینه و فکر کنه می بینه خدا وکیلی به هیچ دردی نمی خورن. مثل همین پل عابر پیاده . نه چرا راه دور بریم مثل همین راهنما خیلی راحت برای پیچیدن به چپ می شه دست مبارک خودتونو ببرید بیرون و تکون بدید و برای پیچیدن به راست کافیه این زحمت رو به همراهتون بدید.
ز ) می گم کاشکی این موتورسوارا همشون می مردن. مامانم می گه حالا لازم نکرده تو بکشیشون.
ح ) خب آره دیگه یکی سبز دوست داره یکی هم قرمز. منم می گم خب چه کاریه که قرمز که شد وایستیم تا ماشینا رد شن. من دوست دارم قرمز که می شه برم اونور خیابون که ریخت این چراغ سبز رو نبینم آخه خیلی بدرنگه یاد یه خلط گنده میوفتم.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 19:59  توسط یه ماه زده
|
صبح که از خواب پاشد فکر کرد که چه خوب بود که تنهای تنها بود. اون وقت دیگه لزومی نداشت این همه دلش شور بزنه. اون وقت دیگه لزومی نداشت این همه مراعات دور و وریاشو بکنه. اون وقت دیگه لزومی نداشت که همش مواظب باشه تا دل کسیو نشکونه. اون وقت دیگه لزومی نداشت تا زنده باشه!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10:42  توسط یه ماه زده
|
یه وقتایی نمی دونم چرا خر می شم و یه سوالایی رو که خودم جوابشو می دونم می پرسم. نمی دونم شاید انتظار دارم اون حسی که موقع پرسیدن این سوالا دارم به توام منتقل بشه اونوقت جوابشونو بهم بدی نه مثل همیشه دری وری. نمی دونم وقتی دارم حرص می خورم چه شکلی می شم که اینقدر دوست داری منو اون شکلی ببینی؟
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10:26  توسط یه ماه زده
|
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود .... وین .... ای بابا حضرت اجل کجای کاری؟ کار ما از این حرف ها خیلی وقته که گذشته. یه وقتا به بابام که تا یه جای فیلم احساسی می شد گریه اش می گرفت می خندیدم اما حالا خودم شدم بدتر از اون. یادم نمی اد آخرین باری که از ته دلم خندیدم کی بود... اونم یه خنده بدون ترس از گریه های بعدش. یادمه از این که کسی گریه هامو ببینه خجالت می کشیدم. اما الان اونقدر برام عادی شده که احساس می کنم دیدن صورت من بدون اشک یا بدون پف های چشمام بعد گریه یا حتی کبودیا و گودرفتگی های زیر چشمام براشون یه کم عجیب باشه.
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر .... آری شود ولیک به چه قیمتی؟ به بهای از دست رفتن تمام اعتماد به نفس من یا به قیمت از دست دادن تمام شور و سرزندگی جوونیم یا عوض کردن تمام احساسات خوب درونم با یه عالمه دلشوره یا به جون خریدن حرف های این و اون یا دادن خواب های شبم و گرفتن یه عالمه کابوس و اشک یا شایدم همون جوری که جناب حافظ فرمودند خون جگر؟
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 14:35  توسط یه ماه زده
|
نمیدونست دقیقا از کجا شروع شد. اصلا فکر می کرد که تموم شده. ولی از سر جریان موهای س ، یهو آتیشای زیر خاکستر که فکر می کرد خاموشن شروع کردن به بیرون اومدن...
- آخه چرا با من اینجوری می کنی؟
- چه جوری ؟ من که کاریت ندارم. بهت که گفتم دیگه یاد گرفتم که هر کسی آزاده که هر کاری دوست داره بکنه. خب تو هم آدمی تازه با اون طرز فکر عجیبت. خب حق داری به غیر از من با کس دیگه ای هم دوست باشی. منم که این همه گفتم من به درد تو نمی خورم. نمی تونم اون چیزایی رو که تو می خوای بهت بدم.
- مگه من چی می خوام؟ خودتم خوب می دونی که من به غیر از تو هیچ کس دیگه ای رو دوست ندارم. من به تو احتیاج دارم. چرا نمی خوای بفهمی؟
- چند بار بگم به من دروغ نگو.. این همه دوست خوب داری که دورتن همشونم هنرمند و عجیب و ... همون چیزایی که تو می خوای نه مثل من ... پس اون تلفنا اون آدما که به قول تو همشون من و می دونستن.. پس من چرا ازشون خبر نداشتم؟ هان بگو؟ چرا کم آوردی باز؟
- ( گریه ) هزار بار گفتم که از وقتی فهمیدم تو خوشت نمی اد دیگه گذاشتمشون کنار. اصلا با وجود تو من به هیچ کدومشون احتیاج ندارم.
- بس کن. اصلا صد دفعه گفتم که آخه من که به تو اطمینان ندارم چرا این همه خودم و تورو اذیت کنم. اصلا ما به درد هم نمی خوریم.
- بسه...
- باشه بس می کنیم. رفتیم تهران بس می کنیم.
آخه چرا همیشه اینجوری باید می شد. اونم اینجا.. اونم امشب. همین یه ساعت پیشش به اون ماه گندهه که از پشت سرش سرک کشون اومده بود بالا گفته بود که نذاره دیگه از این اتفاقا واسشون بیوفته اونم بهش چشمک زده بود.حالا الان اینجا توی این تاریکی و صدای همهمه گنگ گروه که از پشت درختا می اومد و با اون همه ابری که تو دره جلوشون بود چقدر براش عجیب بود که بازم بگومگوهای احمقانه همیشه پیش اومده بود. بازم گریه می کرد و اونم مثل همیشه روال عادیش یعنی بی محلیو پیش گرفته بود. از روی اورس هاس تیغ تیغی با هر زحمتی بود رد شد و رفت توی دل تاریکی. یه سنگ پیدا کرد و روش نشست. جلوش تا چشم کار می کرد ابر بود و سیاهی. به سیاهی دل آدما...
- خدایا، می شه همین الان من و ببری پیش خودت؟ نمی تونم دیگه تحمل کنم. خیلی سخته! خدایا چه جوری بگم که دیگه نمی خوام اینجا باشم. می خوام بمیرم. هیچ دلیلی واسه زنده موندن ندارم.....
خیلی طول کشید تا بالاخره اومد. مثل همیشه دوقورت و نیمشم باقی بود.
- من دارم می رم بخوابم.
- شب بخیر
- داری میای؟
- نه می خوام خودمو از اینجا بندازم پایین.
- هرکی نندازه.
اصلا فکرش کار نمی کرد. دیگه تحملش تموم شده بود. فکر کرد این بهترین کاره.
صدای خش خش علف ها و درختچه های زیر پا می اومد اما از دو جهت مخالف.
- کجا رفتی؟
- برو بخواب. خوب بخوابی. به منم فکر نکن.
بدو بدو دنبالش دوید. توی اون تاریکی فقط صدای گریشو می شنید و صدای برگ های زیر پاشو.
- خر نشو . بیا بریم زشته اینجا. آبروی منو نبر. نکن بهت می گم.
- تو برو به من چی کار داری؟ اصلا تو کی من هستی؟ منم که یه کثافت دروغگو بیشتر نیستم.
بالاخره بهش رسیده بود. گرفته بودش و داشت به زور می کشیدش.
- ولم کن می خوام هین جا بمیرم. دیگه خسته شدم . اصلا دیگه دوستت ندارم. ولم کن.
توی اون مه غلیظ فقط خدا و خودشون دوتا فهمیدن که چی شد. کسی صداشون رو نشنید. اصلا همون بهتر که کسی نشنید چون شنیدنش هیچم خوشایند نبود. به زور می کشیدش. اونم مقاومت می کرد. احساس می کرد تمام استخونای مچش دارن خورد می شن. اما بازم نمی خواست بره. آخه چرا باید می رفت؟ به خیال خودش اگه قرار بود تهران تموم شه چرا باید دو روز صبر می کرد تا برن تهران. همین جا تموم می شد بهتر بود. اما ول کن نبود با تمام قوا می کشید. یکی دوتا سیلی خوابوند تو گوشش. باورش نمی شد که این همون آدمست که عاشقشه. با پیشونیش دو سه بار محکم کوبوند تو پیشونیش. باورش نمی شد که این همون آدمست که عاشقشه. محکم گرفت و کوبوندش رو زمین. رو زمین سنگی. پشتش داشت می سوخت. باورش نمی شد که این همون آدمست که عاشقشه.
- خدایا کمکم کن این جنده خانم و ببرم. پاشو عوضی.
- ولم کن. آره من جندم. ولم کن چی از جونم می خوای ؟ می خوام بمیرم. ولم کن.
- یا مرتضی علی. بذار من اینو ببرم.
گلوشو گرفت فشار داد. زنجیرش پاره شد. همونی که خودش براش خریده بود. آویزش هم گم شد. فقط موند یه زنجیر پاره شده با یه دل ریش ریش. شروع کرد به زدن خودش. محکم می کوبید تو صورتش. دودستی می زد تو سرش. شاید به این امید که ضربه ای چیزی بخوره یا اون وسط شانسش بزنه و سکته ای چیزی بکنه و بمیره. گریه نمی کرد دیگه. زار میزد.
بغلش کرد.
- نکن با خودت. پاشو بریم. جون من پاشو.
بوسش کرد.
- پاشو.
با هر جون کندنی بود بلندش کرد و تا توی چادر بردش.
- بچه ها شام نمی خورید؟
- نه سرش درد گرفته باید بخوابه.
- چرا؟
- یاد یه چیزی افتاد اعصابش خورد شد.
- باشه. قرص نمی خوای؟
- نه. مرسی. بخوابم خوب می شم.
کیسه خواب ها رو باز کردن و رفتن توش.
پشتشو کرد بهش و شروع کرد آروم آروم گریه کردن. پیشونیش ذق ذق می کرد. تمام تنش کوفته بود. چشماش از گریه می سوخت. نفسش هم از بس دماغش کیپ بود در نمی اومد.
یه چیزی خورد به دستش.
- شب بخیر
- شب بخیر
- رو تو کن به من. دیگه دوستم نداری؟
تمام اون اتفاقا توی ذهنش رژه می رفتن. از بیرون صدای شام خوردن بچه ها با یه موزیک اعصاب خورد کن همراه شده بود.
- با توام. دیگه دوستم نداری؟
- می دونی که دارم.
+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 20:25  توسط یه ماه زده
|
حتما تاحالا به پست کسی خوردید که به قول بقیه آدم ها توی باغ نبوده مثل همین پ.ه خودمون . بقیه بچه ها کلی پشت سرش حرف می زنن که شوته.. این پ.ه که هیچی بابا تو ابراست.. وا! این چرا اینجوریه؟ معلوم نیست کجاها داره سیر می کنه... و مثل همین دری وری ها. اما شاید باورتون نشه همیشه آرزوم این بود که مثل اون باشم. بی تفاوت به دنیای اطرافم.. به آدم های خودخواهش.. اصلا نفهمم کجام.. کی صبح می شه.. کی شب می شه.. از همین آدم ها که جلوی چشمشونیا اما انگار نه انگار.. چون مطمئنم که حتی همین پ.ه بیچاره هم می دونه که چیا پشت سرش می گن اما اصلا به فلانشم نیست. خوش به حالش... و خوش به حال هرکی دیگه که مثلشه! حالا برعکس این جور آدم ها منم! وای که همه چی تو اعصابمه! انگار به دنیا اومدم واسه حرص خوردن.. انگار که اصلا همه اعصاب خوردیا می گردن و منو پیدا می کنن. اصلا یه موقع هایی فکر می کنم مگه واسه این چیزای مزخرفم می شه حرص خورد؟. و باید بگم بله که میشه خورد چون من دارم راحت می خورم.
+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 15:41  توسط یه ماه زده
|