یکم جلوتر از ویلا یه پل عابر پیاده هست که من روزهای زوج از روش رد می شم. بغل پل یه دبستان پسرونه ست که از رو پل توی حیاطش معلومه ... هروقت که ازونجا رد می شم حتما تو حیاط رو یه سرکی می کشم ... خیلی بامزه ن ... پسرای دبستان رو می گم ....
چند وقت پیش یه قسمت از حیاط رو خراب کرده بودن و داشتن یه کارایی می کردن ... وای این پسرا تو اون خرابه ها چه آتیشی که نمی سوزوندن ... این جوری بگم که چوب تو کون اون کارگرا کردن دیگه ...
امروز که رد می شدم اول یه پسر بچه رو دیدم که رو پل واستاده و با حسرت داره تو حیاط رو نگاه می کنه .. بعدشم اون خرابه رو دیدم که حالا دیگه خرابه نبود یه زمین فوتبال خوشگل شده بود اونم با چمنهای سبز خوشرنگ ...
نمی دونم بیشتر واسه اون بچه های اون مدرسه خوشحال شدم یا واسه اون پسر که با حسرت نگاه می کرد ناراحت ....
چند وقت پیش یه قسمت از حیاط رو خراب کرده بودن و داشتن یه کارایی می کردن ... وای این پسرا تو اون خرابه ها چه آتیشی که نمی سوزوندن ... این جوری بگم که چوب تو کون اون کارگرا کردن دیگه ...
امروز که رد می شدم اول یه پسر بچه رو دیدم که رو پل واستاده و با حسرت داره تو حیاط رو نگاه می کنه .. بعدشم اون خرابه رو دیدم که حالا دیگه خرابه نبود یه زمین فوتبال خوشگل شده بود اونم با چمنهای سبز خوشرنگ ...
نمی دونم بیشتر واسه اون بچه های اون مدرسه خوشحال شدم یا واسه اون پسر که با حسرت نگاه می کرد ناراحت ....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 0:54  توسط یه ماه زده
|
