+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0:31  توسط یه ماه زده
|
تازگیا که خودمو تو آینه نگا می کنم ، احساس می کنم گذاشتنم رو تخته بعد با وردنه پهنم کردن!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 2:47  توسط یه ماه زده
|
دارم چرخ می خورم این روزا ... چرخ ... مثل یه سیب که از درخت می افته و تا برسه پایین هزارتا چرخ می خوره ... فقط فرقش اینه که من سیب نیستم ... چرخ می خورم ... چرخ ... مثل یه فرفره که می چرخونیش رو زمین و اونقدر تند می چرخه که دیگه رنگاش معلوم نمی شه ... فقط من یه فرفره رنگی نیستم ... چرخ می خورم ... چرخ ... مثل یه بادکنک که نخش از دست یه بچه شیطون در رفته و داره می ره تا ابرا بالا ... بالا ... بالا ... اما من بادکنکم نیستم ... اما بازم چرخ می خورم ... چرخ ... مثل ... اما من ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:23  توسط یه ماه زده
|
یه جاییه! دقیقا زیر سینه ام ... انگار یکی دستشو گذاشته اونجا و داره به قصد سوراخ کردن فشارش می ده ... الانه که انگشتش از اون ور بیاد بیرون !!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:10  توسط یه ماه زده
|
دفعه اولی که بابام دستم رو گرفت و برد نمایشگاه کتاب خوب یادمه. کلی کوچولو بودم. با یه کتاب کمیک استریپ انگلیسی خیلی حال کردم. دوست داشتم که داشته باشمش. به بابام گفتم برام بخردش. بهم گفت تو که انگلیسی بلد نیستی ... اگه قول بدی که یاد بگیری منم قول می دم اینو برات بخرم. من بهش قول دادم، به قولمم عمل کردم ... اما هنوزم که هنوزه چشمم دنبال اون کتابست!!!
پ.ن 1 : البته تقصیر بابام هم نیست، چون یادمه که اون موقع ها کمتر غرفه خارجی ای خرید نقدی داشت. پ.ن 2 : لاک پشتام رو بردم دکتر ...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 23:46  توسط یه ماه زده
|
کسی یه دکتر واسه لاک پشتهام می تونه بهم معرفی کنه؟!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:20  توسط یه ماه زده
|
خوبیش به اینه که، صبح شد.
انگار نه انگار ....
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:58  توسط یه ماه زده
|
این که می گم به خدا نه چس ناله است، نه مزخرفه، نه واسه خنده است، نه واسه اینه که کسی دلش برام بسوزه، نه خوشی زده زیر دلم، نه دارم خودمو لوس می کنم،
فقط دلم می خواد دیگه امشب آخرش باشه و صبح رو نبینم ....
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:22  توسط یه ماه زده
|
یه چیزی تو دلم داره بالا و پایین می ره فکر کنم بهش میگن دلشوره ...
یه چیزی تو گلوم داره بالا و پایین می ره فکر کنم بهش می گن بغض ...
یه چیزی تو سینه ام داره بالا و پایین می ره این یکیو دیگه می دونم قلبمه که داره از جاش کنده می شه و میاد تو دهنم ...
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:16  توسط یه ماه زده
|
این شبا تا میرم تو تخت و می خوام بخوابم ساعت 6 صبحه ... تا چشمهام میاد بسته شه دهن این کلاغها به قار قار باز می شه ... تراموا جون او چیزه بود که گفته بودی تو وطنمون فرو نکنیم ، می شه بدی بکنمش تو حلق این کلاغا؟!
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:7  توسط یه ماه زده
|
بازم عطر درخت سنجد همه جا پیچیده ... منم که منتظر تا یه چیزی برینه به اعصابم ...
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:25  توسط یه ماه زده
|
رفتم سینما، به همین تنهایی به همین سادگی ...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:50  توسط یه ماه زده
|
یادت نره تنهایی ... اونقدر که حتی خودت تنهایی باید بری حسن و دیو راه باریک پشت کوه رو ببینی ...
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:50  توسط یه ماه زده
|