همیشه وقتی واسه مدرسه رفتن غر می زدم می گفتن این قدر غر نزن، یه روزی میاد که حسرت همین میز و صندلیا و مدرسه رفتنا رو می خوری ...
این همه سال از اون روزا می گذره.
چقدر خوشحالم که مجبور نیستم تا چند ساعت دیگه پا شم و اون مانتو شلوار مسخره سرمه ای رو تنم کنم و صبحانه خورده و نخورده، تو خواب و بیداری ، با غرغر برم مدرسه و واستم تو صف تا قرآن بخونن و بعدش برم سر کلاس و بشینم رو نیمکتهای سفتی که همیشه باعث می شد ماتحتم درد بگیره! و یه مشت اراجیف به درد نخور به اسم درس بخونم.
این همه سال از اون روزا می گذره.
چقدر خوشحالم که مجبور نیستم تا چند ساعت دیگه پا شم و اون مانتو شلوار مسخره سرمه ای رو تنم کنم و صبحانه خورده و نخورده، تو خواب و بیداری ، با غرغر برم مدرسه و واستم تو صف تا قرآن بخونن و بعدش برم سر کلاس و بشینم رو نیمکتهای سفتی که همیشه باعث می شد ماتحتم درد بگیره! و یه مشت اراجیف به درد نخور به اسم درس بخونم.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 5:44  توسط یه ماه زده
|
